آخرین باری که اینجا نوشتم سال 92 بوده! درباره کره. بعدش یک بار 95 اومدم و یه سر زدم! اصلا نمیدونم کی ممکنه ببینه اینی که الان می نویسم رو. حدود 6 سال گذشته و خب... 6 سال مدت خیلی زیادیه. خیلی چیزا عوض میشه. آدم تغییر می کنه.. علایقش و همه چی. نمیدونم چند نفر از اون کسایی که اون موقع بدون این که ببینمشون، خیلی مجازی سر همین SS501 دوست شده بودیم هنوزم به فن بودن ادامه میده.. نمیدونم کی چه راهی رو رفته ولی هنوز ایمیل های اون دوستی که قالب وبلاگ رو درست کرد نگه داشتم...

وقتی به یه چیزی، به یه دوستایی که مال خیلی قدیمه و ارتباط  مجازی میام اشاره کنم، وقتی میگم مال دوره ی وبلاگه یا فیسبوکه، با خودم فکر میکنم 6 سال، در عین کم بودن چقدر زمان زیادیه. 

دوره ی وبلاگ!!!!! بعدش فکر میکنم واقعا هنوزم کسی وجود داره که وبلاگ داشته باشه؟ 

من همون حدود 5 ساله که KPOPer نیستم، اصلا دنبال نکردم و هیچ کدوم  این گروهای جدیدی هم که این روزا انقدر طرفدار دارن نمیشناسم... وبلاگای دیگه ام هم نمیتونم پیدا کنم، یه 2-3 تا دیگه داشتم اگه اشتباه نکنم.

الان دانشجو شدم... به خومدم اصلا نمیگم هنرمند، ولی هنر خوندم... سرکار میرم... هر روز احساسات و هر مدت کم علایقم تغییر میکنه و هیچی ثبات نداره.

هیچ حسی، خوب یا بد، دوست داشتن یا نفرت، نسبت یه هیچ کسی یا هیچ چیزی ثبات نداره و الان که فکر میکنم این همیشه وجود داشته. با حیوانات در بچگی حتی. وقتی بهشون غذا میدادم چون چند دقیقه پیشش از گرسنگیشون بغض کرده بودم و بعد خوشحالی و لذتشون از غذا آزرده خاطرم میکرد که بخوام از بین ببرمشون. البته آسیب جدی ای یادم نمیاد زده باشم.

تمام وقتایی که با عروسکام بازی میکردم و در اوج خوشحالی وسط بازی، وقتی داشتم بهشون مهر میورزیدم، یهو به در و دیوار میکوبیدمشون و از پنجره پرتشون می کردم بیرون چون ازشون متنفر بودم. تمام وقتایی که وسط بازی با بچه های همسایه و شوخی و خندیدن یهو با تمام قدرت کتکشون میزدم... وقتی الان بهش فکر میکنم از اولشم هیچ ثباتی وجود نداشتو هیچ حس همیشگی و امنی نبود و من الان بیشتر از هر وقت دیگه ای به خودم و تصمیماتم و دوست داشتنم و خواسته هام و آرزوهام بی اعتمادم.

من بی اعتمادم به تصمیمیاتی که گرفته ام و میخواهم بگیرم. من بی اعتمادم به حس دوست داشتنم و شناخت خودم چون رفتار یک روز بعد خودم رو نمیتونم پیش بینی کنم و نمیدونم اگه چیزی، اتفاقی این وضعیت و تحریک کنه ممکنه چیکار کنم! من هیچ شناختی از خودم ندارم.

از تمام تصمیماتم دیر یا زود پشیمون شدم. از انتخاب رشته ای که انقدر روش پافشاری کردم و گفتم عاشقشم و الان حتی دانشگاه رفتن برام عذاب جهنمه و متنفرم ازش... از دوستایی که انقدر دوسشون داشتم و باهاشون خاطره ساختم و هیچکدوم بیشتر از یه سال دووم نیاورد. رکوردم تو نگه داشتن یه دوستی به دو سال نرسیده.. از یه جایی به بعد دیگه آدما برای مهم نبودن. اونقدر بی اهمیت بودن و بی حس شدم نسبت بهشون که رفتنشون از زندگیم برام ارزش هیچ تلاشی برای برگردوندنشون نداشته. دیگه دوسشون نداشتم.

این تغییرات و بی ثباتی ها، این بی اعتمادی ها داره باعث میشه هیچ کاری نتونم بکنم. رو هیچ چیزی که میخوام نمیتونم حساب کنم. حتی میترسم به یه نفر که خیلی دوسش دارم، بگم که دوسش دارم چون به محض این که توجهی بهم کنه ازش فرار می کنم. متنفر میشم. خسته میشم. من اصلا نمیتونم دوست داشته شدن و مورد توجه واقع شدن و تحمل کنم. 

حالا، نیومدم اینجا که اینا رو بگم. میخوام بگم که چند روز پیش بعد از سال ها بی تمایلی و بی علاقگی (در حدی که به بقیه KPOPEr ها هم بگم چه ادمای بیخودی هستید اینا چیه گوش می دید مسخره ها) نشستم دوباره همه ویدئوهای SS501 رو از یوتیوب دیدم و خیلی دوست داشتم. کلی یاد خاطرات افتادم و این که تو هر برهه (شایدم برحه) ای از زمان رو یکیشون کراش داشتم.! این که با همشون چقدر تو خیالاتم زندگی کردم وو من هنوز خیلی از آهنگاشون و حفظ بودم. هنوزم یادم بود این لاین و الان کی میخونه و خوب جالبه که یه سری چیزا هیچوقت از ذهن آدم پااک نمیشن. من اون روز تا شب آهنگ Because I'm stupid از سریال Boys over flowers رو گوش دادم و تما فرداش هم تا برسم سر کار تمام مسیر باز هم داشتم آلبومای SS501 رو گوش میدادم. بعدش تموم شد. تا الان که اومدم دنبال یه وبلاگ دیگه ام بگردم که پیدا نشد اما این یهو اومد و یادم افتاد که من وبلاگ داشتم درباره کره توش مطلب میذاشتم.

من چقدر وبلاگ داشتم.. تو یکیش درباره دوستام مینوشتم. این که عاشقشونم و هیچوثت فراموششون نمیکنم هرچند  از هم دور شدیم. خوب میدونید چیه؟ الان اسم خیلیاشون وحتی یادم نمیاد! اصلا خاطره ای دو سال پیش به قبل یادم نمیاد... اصلا دلیل دعواها و ناراحتی ها، اصلا حرفا و خاطرات و خوش گذشتناا رو یادم نمیاد. انگار هیچ وقت اتفاق نیوفتادن. یه صفحه ی سفیده.

از تمام علاقه مند شدن هام به بازیگرا و خواننده ها و شخصیت های داستانا و سریالا و فوتبالیست ها و مجری ها و کمدین ها و ....نگم براتون که یه لیست چند صد نفری از کراش های من در طول زمان فکر نمیکنم خیلی جالب باشه. احتمالا خارج از حوصله ام هست.

شایدم باشه نمیدونم. حتی یه مدت شدیدا سردار آزمون و فن گرل می کردم! البته اونقدر دیوونه نبودم که بشینم وبلاگ یا فن پیج اینستاگرام براش درست کنم. همچنینبرای Chris Evans, Robert Downey junior, Paul wesly, Damon salvatore, Klaus mikaelson, Elijah mikaelson, Barney stinson, Josh Radnor, Spencer Reid, Joe mantegna, Sheldon Cooper, Matt Leblank و علی ضیا و سعید عزت اللهی و لیست بلندبالایی که تهش میرسه به خواننده های زدبازی در دوران تباهی بعد از کنکورم که هیچی برای از دست دادن نداشتم. الان البته همه چی واقعی تره از دنیای کاراکترای غیر واقعی سریالا و بازیگرا و کلا افراد دور از دسترس خیییلی وقته اومدم بیرون. همون موقع که زندگی و واقعیت مسخره اش یه سیلی بهم زد و من و از رویاها و توهماتم کشید بیرون و روی مسخره اش رو بهم نشون داد که هیچ  چیز اون جوری فکر میکردم نیست و کلا زندگی شبیه اون تصویر قشنگ و خفنی که ازش تو ذهنم دارم قرار نیست باشه. 

یعنی خب با چند بار تو ذوقم خوردن و نگرفتن چیزی که انتظارش و داشتم، با چند بار رد شدن و مورد علاقه واقع نشدن، با دانشگاه رفتن و مواجه شدن با چیزی کاملا مغایر با توقعاتم، با در ارتباط زیاد قرار گرفتن با آدمای مختلف و دیدن طرز فکر و عقایدشون، زندگی حقیقت رو با تمام قدرت خوابوند تو گوشم و قصر شیشه ای تفکرات و توهمات و توقعاتم با تمام آدمای خفن و روشن فکر و با سواد توش، با تمام راحتی های بعد کنکورش و خوش گذشتن و لذت بردن از دهه ی سوم زندگی که بهش میگن جوانی، با علاقه ی غیر واقعیم به کار و رشته ای که برای باقی عمرم کاملا بی برگشت انتخابش کرده بودم شکست و فرو ریخت و ریز ریز شد. خورده شیشه هاشم که تصوراتم از خودم به عنوان یه آدم محبوب بود رفت تو دستم و زخمیم کرد.! این که اصلا انتظارش و نداشته باشی و یهو دوست نداشته شده بشی خیلی ضریه ی مسخره وو عمیقی می زنه. من از عشق هم تصورات فرا واقعی داشتم. کلا وقتی یهو وجه واقعی و غیر رویایی زندگی رو میبینی، من که برام سخته بلند شدن. اونقدر تو رویا بودم که الان که بیدار شدم، شاید هم تو خواب و بیداری ام، هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن ندارم. هیچی نمیخوام و هیچی نمیتونه خوشحالم کنه. واقعا هیچی نمیخوام. و از این موضوع ناراحت نیستم درواقع خسته تر از اونم که بخوام ناراحت هم باشم.

من نمیدونم در آینده چیکار میکنم. نمیدونم هم کی دوباره به این وبلاگ سر میزنم و اصلا کسی این نوشته ها رو میبینه یا نه اما میدونم که امشب، الان ، اینجا چیزایی رو نوشتم که هیچ وقت یه جا به هیچکس نگفتم.

و به همه ی دوستایی که این مدت اومدن تو زندگیم و رسالتشون رو انجام دادن، یادم دادن و بهم تجربه دادن و خاطره ساختن و تغییرم دادن و رفتن:

دوستی همینه، زندگی همینه، هیچکس قرار نیست تا ابد باشه ادما میان تا تاثیری بر ما بذارن، تغییری در ما ایجاد کنن، ما رو به چیزی که قراره بشیم نزدیک تر کنن و برن. آره! به همه ی شما! من از نبودنتون ناراحت نیستم. هیچوقت دلتنگ نشدم. اصلا این احساسات به طور عمیق در ذات من وجود نداره! همونطور که دوست داشتن...

اما ممنون که بودید. من به خاطر روزای قشنگی که باهاتون داشتم و صادقانه بگم الان هیچی ازش یادم نمیاد غیر از کمی حس خوب، ازتون ممنونم.

در نهایت این که، این بازگشت نیست. من قرار نیست بیام هر شب اینجا مطلب بنویسم. قراره برم و چند سال بعد بیام و توی یه مطلبی در همین حد بگم اوضاع تو این چند سال چطور بوده...

اومدم زنگ بزنم فرار کنم

خداحافظ شما

پ.ن راستی اگه کسی میتونه بهم بگه چطور یه کاری کنم که اون پست اول که سال 92 با پررویی تمام و ادبیات دستوری نوشتم، پست ثابت نباشه!