میدونید چی شد؟؟؟؟
ای خدا.....![]()
![]()
انقد به هانی تو ماه عسلشون حسودیم شد.... حرص خوردم.... حیف سونگجو.....![]()
بگذریم...
اصلا روزا درس نمیخونم مجبورم شب تا دیر وقت بخونم و صبا زود بیدارم شم.....![]()
معلم ریاضیمون خانوم جمالی روبگم حالا.....
امتحان ترم علوم رو دادم اومدم بیرون ...
نازنین با استرس دم در دفتر وایستاده بود منو که دید جیغ زد رویا.. مبینا رو گرفتن دفتر![]()
بااون همه استرس اون من خییللی خونسرد گقتم به من چه....![]()
گفت جمالی کارت داره...![]()
منم دوباره خیلی خونسرد رفتم دفتر در نزده خانم جمالی دستمو گرفت کشید تو دفتر گفت: اینه. حسنی من نمره ریاضی تورو صفر میدم.....![]()
من: آآآه![]()
خانوم جباری مدیر مدرسه ما:این جلوییشه؟؟؟![]()
خانوم سهرابی ناظممون: مبینا پشت سر این میشینه....
من: آآآ![]()
خانوم جمالی معلم ریاضیمون: حسنی اون روز که من تورو تو راه مدرسه دیدم زحمت کشیدی برگه هارو برام آوردی بهت چی گفتم؟؟؟؟؟ (میشد دوروزپیشش)![]()
![]()
منبا خونسردی تمام : آآآآ.... آها خانوم اون روز........ کدوم روز؟؟؟؟؟
آها یادم اومد. فرمودید که دوستم همه سوالا رو از رو من نوشته..![]()
خانوم جمالی: خوب چرا گذاشتی ببینه؟؟؟![]()
خانوم کارخانه معاون آموزشی با عصبانیت زل زده بود به من که من یه لبخنئ گشاد زدم اینطوری:
و اون از این که عصبانیتش منو نترسونده نا امید شد...![]()
من با خونسردی تمام: به من چه... خوب...... چیکار کنم؟؟؟؟![]()
خانوم جمالی دوباره از مبینا یه امتحان گرفت ...
در حینی که اون داشت امتحان میداد من تو هنگ هنوز داشتم میگفتم: آآآآآآآه![]()
که خانوم ها جمالی و جباری و سهرابی و کارخانه داشتن به من میگفتن مبینا جونم دیگه پشت سرم نشینه.....
آخه اون بیچاره که چیزی ندیده بود.......واااااا..... ![]()
![]()
من رویام عاشق کره ی جنوبی و تو این وبلاگ از SS50lو لیدرشون کیم هیون جونگ lمیذارم...